محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

ماه زندگی ما

اولين صدف و بستري شدن در بيمارستان

با تمام نشدن گريه هاي شبانه در هفته سوم مهد كودك رفتن شما و توام شدن با تب هاي شديد غير قابل كنترل مطمئن شدم كه اين تب ها نمي تواند فقط به دليل دندان در آوردن باشد.  دو شب بود كه ما اصلا نخوابيده بوديم و اونقدر تا صبح گريه ميكردي و جيغ ميكشيدي كه منو و بابايي واقعا نمي دونستيم بايد چيكار كنيم و ديگه ربط دادن اين همه گريه و بي تابي به دندون در آوردن شما واقعا غير منطقي بود و اين بود كه روز يكشنبه تولد حضرت محمد كه تعطيل بود به دكترت زنگ زديم و شانس آورديم كه در آن روز در  درمانگاه نارمك بود و گفت تا ساعت 1 بعد از ظهر هست ياسمن و خونه تنها گذاشتيم و من و تو و بابايي راهي شديم تب شما اصلا پائين نمي اومد. صبح كه بلند شديم تو ...
20 بهمن 1392

نشستن و دومین صدف

عزیزه دل مامان شما  شش ماه و بيست و دو روزه بودي اولین بار تونستی حدود سه یا چهار دقیقه بدون کمک بشینی ... اول یاسمن متوجه شد بعدش اونقدر جیغ کشید که منم متوجه شدم نمی دونی چقدر هیجانی شده بودیم به یاسمن میگفتم گوشی رو بیاره ازت عکس بگیرم همش دور خودش می چرخید از خوشحالی و اما پسر گلم  در هشت ماه و سه روزگي بلاخره شما توانستي با همه تلاشهايي كه توي اين مدت ميكردي موفق به نشستن كامل بشي و ديشب براي اولين بار اين اتفاق افتاد... اولش وقتي نشسته بودي فكر كردم شايد خودم نشوندمت و يادم رفته ولي وقتي دوباره خوابوندمت و برگشتم نگاهت كردم ديدم نشستي متوجه شدم كه عزيزه دل مامان خودش ميشينه .. اين بود كه اين بار من از خوشحالي جيغ كشيدم و ياسمن و ص...
19 بهمن 1392

هشت ماهگی

  خوشبختی من در بودن باتو است و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است وجود تو تنها هدیه گران بهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست . . . امروز هشت ماهگي تو فرشته تموم شد و وارد ماه نه شدي و من هروز بیش از پیش به این حقیقت پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . هشت ماهگیت مبارک پسرم شما به علت بیماری که ماه گذشته داشتی اضافه وزن که هیچی کمبود وزن هم داشتی در پایان هشت ماهگی وزن ٧٥٠٠ قد ٥/٦٩ و دور سر ٤٤ بودی امیدوارم اونقدر سلامت و خوب باشی که ماه دیگه جبران این ماهم کرده باشی تقریبا نیم خیز کامل میشی که خودت بشینی ولی اگر هم با کمک بشینی اصلا نه می افتی نه دیگه...
16 بهمن 1392

بدترین حس این روزها

پسر عسلم  هنوز یک هفته ازمهد کودک رفتنت نگذشته بود که  چندین اتفاق افتاده که حسابی دل چرکینم کرده لااقل راجع به این مهد کودکی که میری .. اول از این که شب چهارشنبه گذشته شما خیلی حالت بد بود و تا صبح اشک ریختی هیج جوره نمی تونستم ساکتت کنم آخر سر هم مجبور شدم بهت استامینفون بدم و در نهایت هم فکر کنم هم سرمای بدی خورده بودی هم لثه هات خیلی ملتهب شده بود و اذیت میشدی ولی واقعیتش دلیل قطعی اون همه گریه اون شب و نفهمیدم اونقدر که واقعا گریه های ختنه کردنت و واکسن شش ماهگی هم به گرد پای حال اون شبت نمی رسید جایی که واقعا تصمیم گرفته بودیم ببریمت دکتر که نزدیکهای صبح دیگه با مسکن و با یه عالمه بغض خوابیدی ... شب خیلی بدی بود پسرم امیدوا...
17 دی 1392

هفت ماهگي

هفت ماهگیت مبارک مرد کوچولوی مامان  شما در پایان هفت ماهگی 8 كيلو و قد٦٩ دور سر ٤٤ بودی گل پسرم نه زیاد وزن گرفته بودی نه قدت بلند شده بود ... اشکالی نداره امیدوارم سلامت باشی (اینو نگم چی بگم )  از اشتهات که حسابی شاکی ام ... توی مهد هم اصلا معلوم نیست چی میخوری چی نمیخوری خودم برات سوپ میزارم ولی واقعیتش نمی دونم میگن میخوری فقط اعتماد میکنم که واقعا همین طوره وگرنه غیر از این کاری دیگه ای از دستم بر نمی آد یاد گرفتی که بگی بابا... به بابا حسین زل میزنی و میگی بابا... اول فکر کردم معنی شو نمی دونی ولی واقعا می دونی و می شناسی چون وقتی نیست همش دنبالش میگردی ..عکسشو که می بینی میگی بابا ..  دیگه اینکه سینه خیز میری با...
16 دی 1392

آغاز رفتن به مهد کودک

خداحافظی از خونه زندایی .. طی مذاکرات انجام شده به این نتیجه رسیدیم که شما گل پسری باید بری مهد کودک .. و خیلی زود این تصمیم عملی شد و شما در مهد کودک بردیا خان پسر خاله نازنین به نام مهد کودک پارس ثبت نام شدی و امروز روز سوم بود که به مهد میرفتی .. و اینکه من میدونستم شما پسر خیلی خیلی خوب هستی و اصلا نه گریه میکنی و نه اذیت میکنی و همین طور هم بود ... شما مثل همیشه عالی بودی تنها تفاوتی که متوجه شدم گریه های بهانه گیرانه شب  و نیمه شب در خوابت بود که با بغل کردن های مداوم من آروم میشی نمیدونم چه حسی داری که اینطوری با بغض گریه میکنی ولی در هر حال این تغییر و پای مهد کودک رفتن میزارم چون شدیدا بغلی شدی و فقط هم دوست داری بغل من...
9 دی 1392

ماجراهای من و کارم (2)

اول از اینکه بی نهایت شیطون شدم !! مشخصه بارزم این روزها اینه که اصلا غذا نمی خورم !!  دهنم و قفل میکنم هر چی هم که بهم بدن اونقدر نگهش میدارم بعد همه رو با هم میدم بیرون  اینگده حال میده ... مامان و یاسمن کلی برام شعر میخونن و یاسی کلی برام می رقصه تا غذا بخورم منم همه رو تو دهنم نگه میدارم تا مامان میخواد به خودش بجنبه یا عطسه میکنم یا سرفه همه رو می پاشم روشون!! اونوقته که مامان عصبانی میشه و پیش بندم و باز میکنه با عصبانت صورتم و می شوره تازه منم خوشحال میشم که از غذا خوردن راحت شدم ... اینا واسه غذا ... اما شیر خوردنام هم مدل خودشو داره تو خواب فقط خوب میخورم بیدار باشم باید کلی نازم و بکشن تا شیشه رو بزارم دم دهنم تاز...
30 آذر 1392

واکسن شش ماهگی

تمام حجم خیالم از تو لبریز است خیالم کوچک نیست تو بیکرانی ...... بدترین روز برات بود مامانی خیلی خیلی اذیت شدی .. الهی مامان برات بمیره صبح که داشتم می بردمت واکسن بزنی کلی بازی کردی و سرحال بودی ولی وقتی با بابایی رفتیم و با زدن آمپولها اون طوری جیغ میکشیدی و دیگه ساکت نشدی فهمیدم که این دفعه خیلی اذیت شدی .. تا اومدیم خونه هم تب شدید کردی تا شب تب تو تا٨/٣٨ هم رسیده بود دائم پا شویت میکردیم و صورتتو می شستم لبات شده بود رنگ انار اونقدر قرمز .... اشکات که تمومی نداشت اصلا نمی تونستم روی زمین بزارمت از ساعت ١٠ صبح تا ٥ عصر یک سره گریه کردی و جیغ کشیدی و  نخوابیدی .حتی استامینفون هم  آرومت نکرد...خلاصه...
24 آذر 1392

ماجرای من و هلیا (2)

هلیا که معرف حضورتون هست دختر دایی عزیزم الان من شش ماه و سه روزم و هلیا امروز پنج ماه و بیست و نه روزشه آخه ما با هم یکماه و چهار روز فاصله داریم من بزرگترم تازگیها که می دونید من از صبح ساعت ٨ پیش زندایی و هلیا هستم تا بعد از ظهر ساعت ٦ نمی دونید چه میکنیم !!! چه خوشجل میخنده و اینم من و هلیا .... نمی دونید وقتی شیطونی میکنم هلیا چطوری نگام میکنه با خودش میگه این دیگه کیه ؟!! نمی زارم بخوابه همش در حال جیغ کشی هستم .. تازه همش میرم بغل مامانش هی خودمو لوس میکنم ...
19 آذر 1392

شش ماهگی

امروز شش ماهت تموم شد مرد کوچولوی مامان مامان از امروز مشغول کار شده با ورود شما به هفت ماهگی .. ساعت ٦ بیدار شدم و همین که داشتم لباست و عوض میکردم که ببرمت خونه زندایی بیدار شدی .. تعجب کرده بودی چون همیشه تا ساعت ١١ میخوابیدی توی ماشین هم تاآخرین لحظه بیدار بودی ببینی چه خبره ؟؟ اول از اینکه تعجب کرده بودی من و با مقنعه میدیدی اولش کلی بهم زل زده بودی بعدش دیگه عادت کردی.. و امــا شش ماهگیت مبارک عسلم .... وزن پایان شش ماهگیت ٧٨٠٠ قدت ٦٨ دور سر ٤٣ گل مامان تو در پایان شش ماهگی انواع سوپ میکس شده - حریره بادوم سفت - آب سیب - بیسگوئیت مادر و سرلاک  میخوری ... علاقه زیادی به با قاشق خوردن و مخصوصا غذای سفره داری خ...
16 آذر 1392